|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
به چه بارانی
پشت پنجره نشسته ام اما انگار حسش می کنم چشم دوخته ام به آن نقطه دور به آن قطره باران به آن ابر قشنگ تا شاید در همین نزدیکی اورا بیابم صدای ساعت را میشنوم شب میشود و من هنوز منتظرم باران بند آمد ابر سفید هم رفت این جمعه هم گذشت باز هم او نیامد با دلی انباشته از غم پنجره را می بندم تا جمعه دیگر هفت روزی مانده است اما برای آمدنش صبر میکنم و لحظه ها را میشمارم "عاطفه"
|
||